الصندوق

طوابیر طویلة واقفة أمام الباب منذ الصباح الباکر تتدافع بالمرافق والمناکب و یتصایح أصحابها و کأنهم فی یوم الحشر.

ثم یدخلون الواحد وراء الآخر إلى قاعة فسیحة ملأى بالرجال المهمین. یختارون أوراقا حمراء وصفراء وبیضاء وخضراء وزرقاء وبرتقالیة وبنفسجیة ووردیة ویمرون من أمام صندوق من البلور الشفاف، فیضعون الأوراق فی قلبه ویخرجون من باب القاعة وهم ینظرون إلى القفل الأصفر الذی یغلق فم الصندوق على قوس قزح.

فی المساء یرفع الصندوق کالعریس على الأکتاف ، ویفتح القفل لعد الأوراق .

والغریب فی الأمر أن الرجال المهمین المکلفین بفرز الأوراق لا تتعبهم العملیة ، فینجزون المهمة بیسر وسرعة لأن قوس قزح

صار ذا لون واحد ... لون رمادی کئیب...

خیانت عشق...

از همه گذشتم به خاطر تو ، چشمهایم را بر روی همه بستم به عشق چشمهای تو

دیگر قلبم را به کسی ندادم به هوای داشتن یکی مثل تو

گفتم حالا که عهدی بستم و عهدی با من بستی ، وفادار بمانم و عشقم را به تو ثابت کنم

گفتم حالا که دوستت دارم و تو نیز گفته ای که مرا دوست داری تا نفس دارم با تو بمانم


            لطفا به ادامه مطلب برويد.

ادامه نوشته

داستان خيانت زن و وفاي سگ

نقل كرده اند: حرث بن صعصعه چند نفر رفيق داشت كه غالبا به صحرا و باغ مى رفتند روزى رفقا را به باغ دعوت نموده بود، يكى از رفقا به باغ نرفت و رفت خانه حرث بن صعصعه و با زن او شراب خورده و چون مست شدند با.....


لطفا به ادامه مطلب برويد.

ادامه نوشته

ماجرای غریق نجات !!


فرهاد و هوشنگ هر دو بیمار یک آسایشگاه روانى بودند. یکروز همینطور که در کنار استخر قدم مى زدند فرهاد ناگهان خود را به قسمت عمیق استخر انداخت و به زیر آب فرو رفت.






لطفا به ادامه مطلب برويد.
ادامه نوشته

داستان جالب امتحان دامادها !!

زنى سه دختر داشت که هر سه ازدواج کرده بودند. 

یکروز تصمیم گرفت میزان علاقه‌اى که دامادهایش به او دارند را ارزیابى کند. 

یکى از دامادها را به خانه‌اش دعوت کرد و در حالى که در کنار استخر قدم مى‌زدند از قصد وانمود کرد که پایش لیز خورده .......


لطفا به ادامه مطلب برويد.

ادامه نوشته

اموزش بوسه!(به سبك كاملا متفاوت!)

خوب...خيلي وقته مطلب طنزنزاشتم،ولي ايني كه ميزارم از100تاطنز،طنزتره!البته خوب يكم بداموزي داره ها!18+!(افراد باجنبه برن ادامه لطفا!)

ادامه نوشته

داستان جهارم:فقر و ثروت

روزي يك مرد ثروتمند، پسر بچه كوچكش را به يك روستا برد تا به او نشان دهد مردمي كه در آنجا زندگي مي كنند، چقدر فقير هستند. آن دو، يك شبانه روز در خانه محقر يك روستايي مهمان بودند.


                 لطفا به ادامه مطلب برويد.

ادامه نوشته

شهادت علي عليهالسلام

شهادت على (ع)،از نهروان تا كوفه

خبرگزاري فارس: على عليه‌السلام مجددا از هوش رفت و پس از لحظاتي چشم گشود و روي به حسين عليه‌السلام فرمود....


                  لطفا به ادامه مطلب برويد.

ادامه نوشته

داستان سوم:تغير دنيا

بر سر گور كشيشي در كليساي وست مينستر نوشته شده :


كودك كه بودم مي خواستم دنيا را تغيير بدهم ، بزرگتر كه شدم متوجه شدم دنيا خيلي بزرگ است من بايد انگلستان را تغيير بدهم. بعدها انگلستان را هم بزرگ ديدم و تصميم گرفتم شهرم را تغيير دهم.

در سالخوردگي تصميم گرفتم خانواده ام را متحول كن


 اينك در آستانه مرگ هستم مي فهمم كه اگر روز اول خودم را تغيير داده بودم ، شايد مي توانستم دنيا را تغيير بد
م.!!!!

داستان دوم: فراموش كردن كيف پول

من خيلي خوشحال بودم !

من و نامزدم قرار ازدواجمون رو گذاشته بوديم  والدينم خيلي كمكم كردند

دوستانم خيلي تشويقم كردند و نامزدم هم دختر فوق العاده اي بود…


            لطفا به ادامه مطلب برويد

ادامه نوشته

فيس بوك

بر اساس يك داستان واقعي:
تو فيس بوك بودم يه دختره از اونور دنيا اومده برا گپ زدن منم پس از مدتي بهش گفتم من زيق عكس دارم برام بفرست.
بعد از حدود نيم ساعت نوشت بلد نيستم!
كلي براش توضيح دادم اخرشم نتونست!

من موندم اينا چجوري انقدر پيشرفت كردن؟